لبخندش مرا کافیست!
آخرین تصویری که ازش داشتم جیغ زدن و گریه کردن و فریاد بود.
آرامش نداشتم و همش این حالش جلو روم بود.
هر چی پیام می داد که آرومم و نگرانم نباش هیچ تاثیری نداشت.
می دونستم اونقدر محکم و قوی هست که خیلی زود دوباره بلند میشه و به زندگی ادامه میده و حتی زندگی دو خواهر کوچیکترش و حتی باباش رو سرو سامون میده و نمیذاره غم مادر خانواده شو از پا در بیاره ، ولی تا نمیدیدمش که بازم لبخند میزنه آروم و قرار نداشتم و کلافه و بی قرار بودم. اینکه می دونستم خوب نیست و نمی تونم براش کاری کنم منو کلافه تر می کرد. طاقت دیدن اشکهاش رو نداشتم ، او فقط باید لبخند می زند ، فقط باید می خندید.
دیروز رفتم خونشون، همون اول که در رو باز کرد یه لبخند زود و گفت: سلام
لبخندش آبی بود رو آتیش، آروم شدم.
می دونم دو روز بعد از تشیع جنازه مادر لبخند زدن یعنی چی
می دونم تو دلش چه آنیشی بود ، اینم می دونم که بخاطر من لبخند زد ، لبخند زد که من رو آروم کنه .
لبخند می زنه که خانواده شو آروم کنه و من مطمئن تر میشم که از پس این روزها بر میاد.
( برا شادی روح مادر دوستم و مادر خودم و همه مادرایی که دیگه پیشمون نیستن، صلوات)